40
نوشتهشده به وسیلهٔ جیران در مارک تواین در آوریل 26, 2011
آدم
دوشنبه:
این موجود جدیدُ موبلند، خیلی داره مزاحمم میشه! همیشه داره ول می گردهُ هرجا می رم دنبالم میاد! از این کارش خوشم نمیاد! به این که کسی همرام باشه عادت ندارم، ای کاش بره پیش بقیه ی حیوونا….
.
نویسنده: مارک تواین / مترجم: حسن علیشیری
39
نوشتهشده به وسیلهٔ جیران در مهسا محب علی در آوریل 23, 2011
فکر نکن الاغ؛ قانون اول نیوتن یادت نرود. هیچ وقت توی خماری فکر نکن، چون از ماتحتت فکر می کنی؛ قانون دوم هم اصلا مهم نیست چون وقتی خمار نباشی همه چیز خود به خود درست می شود. یکی می گذارم زیر زبانم و تلخی اش را می مکم.
.
نویسنده: مهسا محب علی
38
نوشتهشده به وسیلهٔ جیران در علی اشرف درویشیان در آوریل 13, 2011
بچه ی کوچکتر ناگهان سر نان را که خمیر بود به طرف مرد دراز کرد و با مهربانی گفت: «بابا، بگیر بخور، برای تو خوبه، دندان نداری.»
مرد فوری لقمه اش را فرو داد و نان را گرفت و در حالی که ذوق زده می نمود به پسک گفت: «پسرکم، عزیزکم، حقا که حلال زاده ای» و بهق هق گریه کرد.
.
قصه: زمین
نویسنده: علی اشرف درویشیان
37
نوشتهشده به وسیلهٔ جیران در رضا امیرخانی در آوریل 13, 2011
هیچ وقت نفهمیدم کوپن فروش ها چطور مشتریانشان را پیدا می کنند. انگار مشتریشان را از دور می شناسند. گداها مشتریانشان را بدون خطا پیدا نمی کنند. نمونه اش خود من، بارها گدایی دنبالم کرده و دریغ از یک پاپاسی که به او داده باشم؛ اما کوپن فروش ها خیلی دقیقند. پیرمردی را عصا زنان از دور می بینند و به سرعت به طرفش می دوند.
- باطله می خریم.. روغن.. بن کارمندی.. گوشت تعاونی.
پیرمرد اول هیچ نمی گوید. آدم فکر می گند درباره ی دقت کوپن فروش ها اشتباه کرده است.
.
قصه: سه نفر
نویسنده: رضا امیرخانی
36
نوشتهشده به وسیلهٔ جیران در مهسا محب علی در آوریل 10, 2011
- بابک! خودت می دونی چقدر خوشگلی؟
- اَه شادی! بس کن. چمدونت کجاست/
- آخه این جوری خیلی نامردیه، یعنی بی عدالتیه. نمی شد من هم مثل تو از کار در بیام؟
- بسه دیگه.
سرش را کنار می کشد.
- سر تو دوره ی عشق و عاشقیشون بوده، همچین سر فرصت و باحال.. به من که رسیده، اِی…. سر آرش هم که دیگه ترکمون زده ن. شانس آوردیم بعذِ آرش اتاقاشونو جدا کردن، والا الان یه میمون هم داشتیم.
.
نویسنده: مهسا محب علی
35
نوشتهشده به وسیلهٔ جیران در ایرج پزشک زاد در آوریل 7, 2011
ولی اسدالله میرزا کسی نبود که به این آسانی عقب نشینی کند. فریاد زد:
- مومنت، مومنت… صبر کنید خانم.. اگر بریدن بد است چرا شما این بدبخت مادر مرده را داشتید می بریدید؟ اگر این مادر مرده نجنبیده بود که الان آقا محمد خان خواجه بود!
- یاد جد اعلات افتادی شازده قراضه؟ اصلا می خواهم ببینم اختیار شوهرم را ندارم؟ .. اصلا به تو چه؟ تو مگر داروغه ی شهری؟
اسدالله میرزا داشت از کوره در می رفت. در میان صدای دائی جان و سایر حاضران که سعی می کردند دعوا را ساکت کنند فریاد زد:
- مومنت، مومنت، اصلا به من چه؟ مرده شور خودش و عضو شریفش را ببره!…
از فریاد اسدالله میرزا که کسی به آن عادت نداشت تقریبا همه ساکت شدند. ولی اسدالله میرزا باز نتوانست بر طبیعت خود غالب شود. از سکوت سایرین استفاده کرد و با صدای آرام تری ادامه داد:
- اصلا عضوی که در اداره ی شما خدمت کند هر قدر شریف باشد بهتر است اخراج شود، اعدام بشود..
.
نویسنده: ایرج پزشک زاد
34
نوشتهشده به وسیلهٔ جیران در عباس معروفی در آوریل 4, 2011
کف دستش را باز کردم و به خطوط آن خیره شدم، به چشم های براقش نگاه کردم و خواستم ببوسمش، نتوانستم. گفتم: «کوچولو، خواهش می کنم مرا از یاد نبر، من خیلی غریبم.»
.
33
خیلی ناراحت کننده بود؟ حتما انتظار داشتید آخر داستان یک کار مناسبی پیدا کنم و کار و بارم بگیرد و دختر مناسب هم از هوا بیفتد سر راهم و با او عروسی کنم؟ نخیر. متاسفانه هیچ کدام از این اتفاق ها نیفتاد و مانند فیلم های ایرانی، سالیان سال به خوبی و خوشی زندگی نکردم!
پایان
.
قصه: شاهزاده ی دانشجو سوار بر اسب سفید نویسنده: محمد سفری
32
نوشتهشده به وسیلهٔ جیران در سیدنی شلدون در مارس 26, 2011
- لازم نیست. امروز وسایل استراق سمع را از اینجا پاک کرده ام. بعد از آمدن نظافتچی ها و خدمتکاران باید مواظب باشی. و یادت باشد که اجازه ندهی ایونسکو با چرب زبانی کلاه سرت بگذارد. او حرامزاده ای است که لنگه ندارد. مردم از او بیزارند. پلیس مخفی او همه جا هست. رومانیایی ها نمی توانند یعنی اجازه ندارند با هیچ خارجی حرف بزنند. اگر یک خارجی بخواهد به به خانه ی یک رومانیایی برود باید اول اجازه بگیرد…
لرزه بر اندام مری افتاده بود.
- یک تبعه ی رومانیایی به خاطر شکایت، انتقاد از دولت و نوشتن یک مطلب دستگیر می شود.
مری در مورد اختناق حاکم بر کشورهای کمونیستی مطالب زیادی خوانده بود ولی حالا که خود در یکی از آن کشورها به سر می برد، باور کردن آن مطالب دشوار بود. پرسید:
- دادگاه ها چطور؟ اینجا حتما دادگاه وجود دارد.
.
نویسنده: سیدنی شلدون/ مترجم: مهگونه قهرمان
31
نوشتهشده به وسیلهٔ جیران در ایرج پزشک زاد در مارس 24, 2011
- من چه می دانم آقا! من ساعتش را که دیگر یادداشت نکردم.. فقط دیدم داشت می برید…
- حدود ساعتش را هم یادتان نیست؟
دوستعلی خان فریاد زد:
- من چه می دانم آقا! داشت می برید..
شمسعلی میرزا هم داشت عصبانی می شد:
- آقای عزیز.. شما مورد سوء قصد قرار گرفته اید.. شروع جرم نقص عضو.. متهم قصد داشته است یک عضو شریف بدن شما را قطع کند و شما ساعت وقوع را نمی دانید؟
دوستعلی خان واقعا از کوره در رفت:
- آخه، آقا من که به عضو شریف ساعت نبسته بودم….
.
نویسنده: ایرج پزشک زاد