40

آدم
دوشنبه:
این موجود جدیدُ موبلند، خیلی داره مزاحمم میشه! همیشه داره ول می گردهُ هرجا می رم دنبالم میاد! از این کارش خوشم نمیاد! به این که کسی همرام باشه عادت ندارم، ای کاش بره پیش بقیه ی حیوونا….
.

خاطرات آدم و حوا به روایت مارک تواین
نویسنده: مارک تواین / مترجم: حسن علیشیری

بیان دیدگاه

39

فکر نکن الاغ؛ قانون اول نیوتن یادت نرود. هیچ وقت توی خماری فکر نکن، چون از ماتحتت فکر می کنی؛ قانون دوم هم اصلا مهم نیست چون وقتی خمار نباشی همه چیز خود به خود درست می شود. یکی می گذارم زیر زبانم و تلخی اش را می مکم.
.

نگران نباش
نویسنده: مهسا محب علی

بیان دیدگاه

38

بچه ی کوچکتر ناگهان سر نان را که خمیر بود به طرف مرد دراز کرد و با مهربانی گفت: «بابا، بگیر بخور، برای تو خوبه، دندان نداری.»
مرد فوری لقمه اش را فرو داد و نان را گرفت و در حالی که ذوق زده می نمود به پسک گفت: «پسرکم، عزیزکم، حقا که حلال زاده ای» و بهق هق گریه کرد.
.

از این ولایت
قصه: زمین
نویسنده: علی اشرف درویشیان

بیان دیدگاه

37

هیچ وقت نفهمیدم کوپن فروش ها چطور مشتریانشان را پیدا می کنند. انگار مشتریشان را از دور می شناسند. گداها مشتریانشان را بدون خطا پیدا نمی کنند. نمونه اش خود من، بارها گدایی دنبالم کرده و دریغ از یک پاپاسی که به او داده باشم؛ اما کوپن فروش ها خیلی دقیقند. پیرمردی را عصا زنان از دور می بینند و به سرعت به طرفش می دوند.
– باطله می خریم.. روغن.. بن کارمندی.. گوشت تعاونی.
پیرمرد اول هیچ نمی گوید. آدم فکر می گند درباره ی دقت کوپن فروش ها اشتباه کرده است.
.

ناصر ارمنی
قصه: سه نفر
نویسنده: رضا امیرخانی

بیان دیدگاه

36

– بابک! خودت می دونی چقدر خوشگلی؟
– اَه شادی! بس کن. چمدونت کجاست/
– آخه این جوری خیلی نامردیه، یعنی بی عدالتیه. نمی شد من هم مثل تو از کار در بیام؟
– بسه دیگه.
سرش را کنار می کشد.
– سر تو دوره ی عشق و عاشقیشون بوده، همچین سر فرصت و باحال.. به من که رسیده، اِی…. سر آرش هم که دیگه ترکمون زده ن. شانس آوردیم بعذِ آرش اتاقاشونو جدا کردن، والا الان یه میمون هم داشتیم.
.

نگران نباش
نویسنده: مهسا محب علی

بیان دیدگاه

35

ولی اسدالله میرزا کسی نبود که به این آسانی عقب نشینی کند. فریاد زد:
– مومنت، مومنت… صبر کنید خانم.. اگر بریدن بد است چرا شما این بدبخت مادر مرده را داشتید می بریدید؟ اگر این مادر مرده نجنبیده بود که الان آقا محمد خان خواجه بود!
– یاد جد اعلات افتادی شازده قراضه؟ اصلا می خواهم ببینم اختیار شوهرم را ندارم؟ .. اصلا به تو چه؟ تو مگر داروغه ی شهری؟
اسدالله میرزا داشت از کوره در می رفت. در میان صدای دائی جان و سایر حاضران که سعی می کردند دعوا را ساکت کنند فریاد زد:
– مومنت، مومنت، اصلا به من چه؟ مرده شور خودش و عضو شریفش را ببره!…
از فریاد اسدالله میرزا که کسی به آن عادت نداشت تقریبا همه ساکت شدند. ولی اسدالله میرزا باز نتوانست بر طبیعت خود غالب شود. از سکوت سایرین استفاده کرد و با صدای آرام تری ادامه داد:
– اصلا عضوی که در اداره ی شما خدمت کند هر قدر شریف باشد بهتر است اخراج شود، اعدام بشود..
.

دائی جان ناپلئون
نویسنده: ایرج پزشک زاد

بیان دیدگاه

34

کف دستش را باز کردم و به خطوط آن خیره شدم، به چشم های براقش نگاه کردم و خواستم ببوسمش، نتوانستم. گفتم: «کوچولو، خواهش می کنم مرا از یاد نبر، من خیلی غریبم.»
.

سال بلوا
نویسنده: عباس معروفی

بیان دیدگاه